سرآغاز

آنچه را که نوشتم نه شعر که فی الواقع می باید که دلگویه نامید آری دلگویه .
چرا که سخن چون از دل بر می آید لاجرم بر دل می نشیند و غیر از آن از ارزش و محتوا خالی ست و به متاعی می ماند بی رونق!!!
و من سعی کرده ام که به روح کلام نزدیک تر شوم و در این رابطه نه از مطالعه ی شاعران بزرگ ایران که از مطالعه شاعران خارجی نیز فارغ نبوده ام و آنچه را که نوشتم حاصل اندیشه ها و طرز نگرش من به جهان است و اگر در آن کاستی مشاهده میشود نه از دریچه ی ذهن من که حاصل مشاهده ی بی شکوه چشم اندازی ست از آن دست که انسان آگاه از آن خروش بر میدارد.
۲۱ ژانویه ۲۰۰۴
کاوه محسنی ـ انگلستان.


خدای احساس
و من از شوق
واژه واژه هام را
می ریزم
به
پات
ای
شعر
ای خدای احساس


هوار
بر مرکب سرنوشت
می تازیم
تا نا کجا
جهان چنان باد است
و ما
به هیأت سلیمان
غمی نیست
تا خاطری
یله داریم
و باوری که تضمین فرداست
و باوری که در کشاکش با ، باد.
و ما به هیأت سلیمان
جهان را از سر زیبایی می نگریم
و
عشق را هوار می کشیم!

شاعرانِ جهان
شاعرانِِ جهان را دوست می دارم
از لورکا تا درویش
از شیرکو تا حافظ
از سهراب تا بامدادِ عاشق و
فروغ بی دروغ!
شاعران جهان را
دوست می دارم
و به جان هم
چرا که با شعر شان من زیستم
چرا که با حماسه ی شان
من فریاد کشیدم
فریادی که
پیچید تا به آسمان!



مجال
یار صمیمی شعر
یار قدیمی شعر
تنها توام
ورنه
مجالی نمی گذارد
گل اشک و
بغض
بی گاه!

«قدیس واره »
قدیس واره ی
من!
ز چه
با من ات
سر جدائی افتاد؟!
به کدامین گناه؟!
دوستت می دارم
ای حضورت حماسه
حماسه و شکوه
آه
راز واره ی مانا!
آیا
شعر نو حماسه ای دیگر است
آیا اینگونه نیست؟
[1]سهیلی شاعر گفت
این که شعر نیست
بامداد امّا[2]
گفت حماسه است این
بامداد امّا جاودانه شد
اینک
گاهِ ماست
اینک
گاهِ عاشقانی دیگر!




و این هم شماره تماس من : ۰۷۵۴۲۹۵۲۳۴۸-۰۰۴۴