«ازدحام»

دو نگاه

ازدحام

ماشین ها

جهان یعنی همین!

 

 

 

«زیبا»

چشم!

چشم

بر گشوده !

ببین!

ببین!

چه زیباست جهان

بخوان

بخوان!

ترانه ی

زیبای هستی را

غزل مستی را

آه ای جان جهان و

شکوه مانا!

 

                    

 

 

« گرگ  »

آدمی نه گرگ می شوی!

شکل ات  دیکتاتوری است

چه می آفرینی در من

مگر نفرت

جهانی را فریفتی

و مرگ ا ت زِ

شمشیر جوانمردی بود

که میشناخت هویتت را

و اسمت یعنی دوزخ

پس لعنت خدا بر تو باد!

     

 

 

 

« کشور  »

کشور مرده گان

چگونه

بر تو عشق بورزم ؟

چگونه ؟

سرود تو را بخوانم

آه چگونه؟

من هزار دیده میشوم

و سراپا تو را می گریم!

 

 

 

 

« انسان »

شمشیر ها

غیرت مردانند

***

هر قطره خونت انسانی است !

 

 

 

 

«شعر نو  »

ماه که از پس حجاب  ابر میشود پیدا

شعر نوی است انگار

 

 

 

 

« ارمغان  »

پدرم برای جهان بزرگی را ارمغان دارد و اینش یعنی که جان بها .

undefined

 

 

 

« متن چشم هات »

و من از متن چشمهات چه چیزها که نفهمیده ام.

 

 

 

 

 

« زلالی »

لندن خیابانهای خیس

صدای آهنگ بلند

دارم آرام آرام به زلالی خویش می رسم.

 

 

 

« مست  »

 هوا مست

زمین مست

علف مست

و آدمی به تماشای این همه

و آدمی سر شار این همه

  

 

 

 

«جهان  »

خدا غم را آفرید

انسان شعر را

 و جهان هر دو را

   

 

 

 

« ایمان »

گل سخن که شکفت بر لب

انسان به بودن ایمان آورد.

 

 

 

 

«  چشمه ی خورشید »

ای چشم هات چشمه ی خورشید

تو با من از کدامین سپیده سخن میگوئی

 

 

 

«شاعر »

بغض سکوت که شکست شاعر شدم

 

 

 

« هجران  »

به شهر کوران تابان چراغی مگر

ورنه دل بمیرد از هجران

 

 

     

 

«    به بزرگمرد کاشان سهراب همین حدود آشنا    » 

     

« ما نیز    » 

و بعد ازتو ما نیز

آب را گل نکردیم

که این پاسداشت

آن همه بزرگی بود

که تو برایمان

به ارمغان آوردی

و بعد از تو

ما ماندیم

و حریم حرمت واژه

و قلم

و بعد از تو

ما ماندیم

و دهانی پر فریاد

و دیگر هیچ!

 

 

 

«  تهمت »  

ما به چه می نازیم ؟

به اینکه شاعریم

به خدا به خود تهمتی

بر بسته ایم

به خدا که خالی است

بساطمان

این معجزه نیست

و ما که موسی نیستیم

تا که عصائی را بدل به اژدها کنیم

که هزار فرعون فرا راهمان!

 

 

 

 «  شرق » 

چه شکوهی داشت

پروازت تا اوج

آه ای پرنده شرقی

همه دیدند پروازت را!

 

 

 

«  نمایش » 

بزرگ محبوبا!

هر چه دارم برای تو

اما قول بده

که زیاد

نمی بری مرا

اما قول بده

که گوش می سپاری

گاه گاهی  به حرفهام

که مثل شعری

ناب هستند

که مثل شعری

پر از احساس هستند و

ز دل بر می آیند

بزرگ محبوبا!

هنوز عاشقت هستم

دیگران هر چه می خواهند بگویند

اما من همان آدم همیشه ام

اما من همان محبوب تو هستم

نه اینکه خودم را

پیش چشمانت گونه ای

دیگر به نمایش بگذارم

به خدا که راست می گویم!

 

 

 

 «  طلسم »

پرنده بی جفت

بوده گی اش

طلسم وحشت است

او ز عشق  نمی داند

ورنه اینگونه نمی ماند. 

 

 

 

«  کلید »

کلید معجزتی

ورنه

هزار قفل بسته دارم

کلید معجزتی

ورنه

جهانی غمانم!

 

 

 

 « منظر  »

آغاز شدم مثل شکفتن گلی

وجهان باد بی رحمانه است

در منظرم! 

 

 

 

« آخرین »

نه ما آخرین

نسل شاعران نیستیم

که پس از ما

به شمارش

ریگ های

بیابان

شاعر

خواهد آمد

که پس از ما 

خواهند گفت

بیچاره شاعری بود

 و اینک نیست

پس خدایش بیامرزد!

 

 

 

« white house » 

نمی دانم white house

قشنگ تر است

یا خانه ی ما !

اما هر چه هست

خانه ی ما

از سیاست

تهی است

و این را باید جرج بوش

بداند!

که آمریکا را

مفت آورده

به چنگ

و در white house

خبر هاست

و در

پس پشت

این

چهره قشنگ

هزار بازی است

 

 

 

«چشم براه  »

باید سرود

که همه

چشم براهند

باید

سرود

که جزاین

پیداست نیست

خورشید

شکوهی

که جز این

اگر هست

پس چرا من اش نمی بینم؟

 

 

 

«  پینوکیو»

نه پینوکیو آدمک چوبی نیست

قلب دارد و عشق!

 

 

 

« دل شیر»

شب و رد خرس ها بر متن جاده

و ما و سکوتی که حتی دل شیر را هم می لرزاند

 

 

 

            

«  گل یخ   » 

و من با تو از برودت

فصلی سخن می گویم

                                         که گل یخ هم یخ زد.

 

 

                                «   مرز  » 

سرزمین خدا

که مرز نداشت

و سیاست و طالبان

 نه از white house

هم خبری نبود

پس شیطان آفریده شد

و چون بر خداوند خدای خویش

رشک ورزید

پس هزار فتنه بر پا کرد

و مرز را ساخت !

 

 

 

«  ورطه    » 

سکندر نیستم تا از سر هوس یکی تائیس

به آتش کشم جهانی را

نه سکندر نیستم و مرا از جهان صبوری چنان می بایست

تا پیروز بر آیم از این ورطه!

 

 

 

«  مهر   » 

تنها تیشه ی فرهادی مگر

ورنه بر سنگ مهر سکوت است

 

 

 

« چراغ    » 

 فراراهم چراغی تو بیدار

من اما از نهایت تاریکی می هراسم

 

 

 

«  مسافر   » 

مرگ سفری است

دل از همه بکن 

ای ناگزیز مسافر

 

 

 

« طالع  » 

ای زیبا تر از غزل

بوسه ها می باید نشاندن

بر پیشانی ات که بلند طالع است

 

 

 

«   خاک   » 

ای درخت تو باریشه هات

در دل خاک چه  می جوئی

 

 

 

«  بودا    » 

 

بودا

شهزاده بود

من اما نیستم

او  جهان را

به هیأت

مارا دید

بودا

شهزاده بود

و پشت پا زد به جهان

چیست هدف من ز اینسان بودن؟!

 

 

 

«    زنجیر     » 

به زنجیر زمان آویخته

فریاد می زنم

پس کجاست نیلی آرامش

 

 

 

«    مسیحا    »

ای مهربان چنان مسیحا

مرهمی باش بر گل زخم های دهان گشوده ام.

 

 

 

«     فراموش     » 

ای مهربان من دل برای تو می تپد

فراموشم نکن .

 

 

 

«  طعم گناه     » 

از باغ لبانت عشق را دزدیدم

جهان طعم گناه داشت

من امّا

به یکی گل بوسه از

خویش بی خویش شدم

جهان طعم گناه داشت

و من امّا مردانه به خویش

صلا در دادم

که ای هزار ساله خفته

تو را خدای برای خویش بر گزید

نه جهان.

 

 

 

« اعتبار  »

آه کودکی !

تومرا پیوندمی دهی

به سالیانی بس دور که شاعر نبودم

که شاعر نبودم اما

سرشار بودم ز احساس !

آه ای دل تو را اعتباری دیگر است!

 

 

 

« سبزینه گی »

مهربان من !

حضورت باغستانی است

سرشار از گل و شکوه و سبزینه گی

مهربان من !

حضورت تا هماره مستدام!

 

 

 

« امپراتور»

تو امپراتور ملک خویشی

و کهن همزاد عشق

تو امپراتور ملک خویشی

و به خویش بر می بالی

و این ات هم از سر تفاخری است دیرینه ای !

 

 

 

« طلوع   »

طلوع می کنی .طلوع

آه ای شعر روح حیات اندر توست

دل ترجمانا! کجاست

آیا کجاست ماننده ات ؟

طلوع می کنی .طلوع

ای مانا حماسه .مانا !

 

 

 

« ادراک حیات »

بوی علف ادراک حیات

شوقی زنده می کنند در من

مرا سر آن است که بمانم

خاصه تا همیشه

و بسرایم سرودم را!

 

 

 

« جاودانه   »

گفتی شاعرم

سرداده حماسه ای بشکوهانه و جاودانه

گفتی شاعرم

سر داده حماسه ای هم از آن دست

که فردوسی نسروده در شاهنامه

 

 

 

« قاب  »

تو را قاب می گیرم

هم بسان تصویری خاصه باشکوه

تو را قاب می گیرم

هم بسان تصویری خاصه زیبا

تا همیشه زیبا!

 

 

 

 « خداوند سخنی»

شاعر تو خداوند سخنی

حماسه ات تا جاودان بر پا

پرچم شکوه ات را که بر می افرازی

دل به رقص بر می آید!

 

 

 

« بی پروا  »

جنون ! جنون سرایش!

بی پروا بگویمت

عشق ات آسمانی است

جان جهانی و سرشار از احساس ای!

 

 

 

« سیمرغ قاف  »

سیمرغ قافی به جهان بی ماننده

سیمرغ قافی به جهان بزرگ

سیمرغ قافی به جهان بشکوهانه

بشکوهانه و پاک!

undefined

 

 

 

« شعر   »

شعر اگر نبود آیا حیات معنی داشت؟

جهان یعنی شعر

که بی حماسه ای از این دست

رستم مرد مردستان نمی شد

آیا این حماسه نیست؟!

 

 

 

 « پیاده گان  »

در شترنج زندگی پیاده گان بی شکوه را

 کجاست کجاست اعتباری

در شترنج زندگی جهان چه بی حماسه است

 و دردا!

 

 

 

« فرشته   »

به هیات فرشته گل زخم هایم را مرهم می نهی

تو حضورت سرشار از حماسه است او

بنازم حضورت را آه یگانه!

 

 

 

« خیانت   »

خالی از عاطفه

              احساس               

                              این منم                               

راه به کجا می برم ؟

                                 آیا سراب                           

                                قلبم                                       

کوچه ی بن بستی است؟

باور کن

نه ترانه

نه چراغ

آیا این سرنوشت من است؟

یا دست شوم ابلیس

عقربه ها راز خیانت را می دانند!

 

  «  اینجا هر روز »

اینجا هر روز

هزاران هزار جنگجو به قلب

خاک می افتد

بی کلاه خود و سپر و شمشیر

و در این میانه

من نه رستم 

گردم و

نه حتی اسفندیار

تنها یکی خسته شاعرم

که می گذرم

از برابر  این خیل خیل تماشایی

با دو دیده غرق اشک

با دو دیده غرق خون

که می گذرم و

داغی است

بر دلم

که آه ای خدای بزرگ

 پس من چرا جنگجو نشده ام

 پس من چرا به قلب خاک نمی افتم

آه باور کن

باور کن ای شاعر که تو هم

جنگجویی

که تو هم روزی به قلب خاک

خواهی افتاد.

 

 

  «موبایل »

 پنجره را

  که می گشایم

هوای خوش

مرا

زجهان بسنده و

دل

خرم

لحظه ها

زیبا

می شوند

ای کاش

ای کاش در این هنگام کسی ...

راستی موبایلم کجاست؟!

 

 

 

 

  «کوه»

من کوهم

استوار

آیا کسی را

یارای

آن هست

که شکوه

پابه جایی ام را 

 انکار کند؟

آیا کسی را یارای آن هست

که بگوید چنین نیستم؟!  

 

  

«لبریز»

می سرایم و

عاشقم

اندر جهان

می سرایم و

می ستایم

تورا

آه حلولِِِ

حلول

سبزینگی و

شادمانی

تجلی شکوه و

شعرو شعور

لبریز از حماسه و احساس!

 

  

 

« احاطه»

شب!

شبِ

بی شکوه

چون فرا رسد

گل اشک 

در چشم

دردی

دیرین مرا

احاطه خواهد کرد

که واژه واژه حسرت

خواهم شد

حسرت!

 

 ***

 

زنجره  ها

گا هی شبها

صدای زنجره ها را

 می شنوم

که همچون

گروهی نوانده

به نواختن مشغول هستند

وِ ـ واضح تر از آن

صدای

بوست انداختن

عمر من است

که به وضوح شنیده می شود!

 

آتش

آتشی در من

آتشی در تو

 آتشی در

ماست

باور کن!

 undefined

 

undefined